![]() |
![]() |
|
| EXTREME |
|
مهربانم، ای خوب
مهربانم ای خوب مهربانم ای خوب
مادر خوب و نازنینم روزت مبارک و همچنین تو، روز تو هم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:27 توسط هادی |
|
|
عشق یعنی این که هر اس ام اسی بهت می رسه، امیدواری اون باشه.
عشق یعنی اینکه برای هر کسی می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی برای اون می فرستی! عشق یعنی اینکه دنبال یه موضوع می گردی که به اون اس ام اس بزنی. عشق یعنی اینکه دایم موبایلت رو چک می کنی ، نکنه از اون اس ام اسی رسیده باشه! عشق یعنی اینکه همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نسیت! عشق یعنی اینکه شب هایی که اس ام اس ها نمی رسن، واقعا اعصابت خورد میشه. عشق یعنی اینکه یک اس ام اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی، هم به خط ایرانسل، هم به خط تالیا و هم به ... عشق یعنی اینکه هر وقت یک اس ام اس دیر می رسه، چند بار دیگه سند می کنی، شاید اونا زودتر برسن! عشق یعنی اینکه پشت سر هم به اون تک زنگ می زنی تا اس ام اس ها برسن! عشق یعنی اینکه گاهی وقتا که واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری، اس ام اس خالی می فرستی تا بفهمه به یادش هستی! عشق یعنی اینکه هر جایی که یک جمله عاشقانه یا زیبا دیدی، سریع برای اون اس ام اس می کنی! عشق یعنی اینکه قبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال می کنه!!! عشق یعنی دو هزار اس ام اس در ماه! عشق یعنی بیماری ای که همه میگن دچارش شدی. عشق یعنی اعتیادی که همه میگن به اس ام اس پیدا کردی! عشق یعنی آخر شعر های این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چقدر عاشقشی! عشق یعنی *: عشق یعنی (؛ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 تیر1387ساعت 14:25 توسط هادی |
|
|
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی،
حس کنی که هنوزم دوسش داری!!!
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی، اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!!!
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری!!!
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی: گل من! باغچه نو مبارک!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 13:58 توسط هادی |
|
|
قصه با تو بودن را برای همه تعریف می کنم:
یکی بود یکی نبود! سلام! دوست دارم! خداحافظ...!
قصه ام کوتاه است، دوباره از سر می گیرم قصه با تو بودن را...:
سلام! دوست دارم! با من بمان...!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:31 توسط هادی |
|
|
میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی اراده بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه است از لحظه های حوا هوا می مونه و بس نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه از نو نوشته باشه وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:44 توسط هادی |
|
|
با سلام خدمت همه.
چه اونايي که بعد از دعا کردن يه پيامي هم گذاشتن و چه اونايي هم که از خدا خواستن و دعاشون قبول شده. مي خواستم بگم حال کوچولو فعلا خيلي بهتره. دست همتون درد نکنه که دعا کردين. ولي بايد تا چند مدت منتظر بمونيم ببينيم که آيا هيچ آثاري براش به جا مي مونه يا نه. بازم ازتون مي خوام که واسش دعا کنين که ان شاء الله هيچ اثري واسش نمونه و تمام ويروس هاش رفته باشن.
و اذا سالک عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:15 توسط هادی |
|
|
سلام بر همه دوستان.
یه خواهش کوچکی ازتون دارم. یه نفر هست که افتاده تو بستر بیماری. طفلکی خیلی بچه است.
پدر و مادرش هم هیچ کس و تو این شهر به این بزرگی ندارن. دلم می خواد از ته دلتون واسه اون طفل معصوم دعا کنین تا هر چه زودتر سلامتیشو به دست بیاره. و همینطور پدر و مادرشون رو از این همه ناراحتی و غصه.
اللهم اشف کل مریض آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:25 توسط هادی |
|
|
سلام دوستان
نمی دونم چرا یه مدت زیادیه که دست و دلم به نوشتن نمیره.
باورتون نمیشه اینقد تو این مدت فکرا و مطالب مختلفی برای نوشتن آماده کرده بودم اما هیچ کدومش نیومد تو وبلاگ. نمی دونم شما هم به چنین مشکلی بر خوردین یا نه. کسی می دونه من چمه؟ خلاصه همین چند خط رو هم به زور نوشتم. خدایا به امید تو.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:51 توسط هادی |
|
|
سلام.
واااااااااااااااااااای. می دونین من چند وقته آپ نکرده بودم؟ خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود. ولی خوب چکار میشد کرد؟ هم سرم خیلی خیلی شلوغ بود و هم اینکه اینترنت دم دست نداشتم. حالا که برگشتم اگه خدا بخواد جبران می کنم. تا آپ بعدی خدا نگهدار همتون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:58 توسط هادی |
|
|
يه زن ومردي بودند كه زنه خيلي ادعا مي كرد زن خوب و مومن و وفاداريه و بي اجازه شوهرش هيچ جا نمي ره.و به هيچ مردي روي خوش نشون نمي ده.يه روز مرده بهش مي گه از امروز تو آزادي ! هر كاري مي خواي بكن! زنه هم صبحش آرايش مي كنه و مي ره توي بازار و خيابونا مي چرخه.هيچكس حتي نگاهشم نمي كنه.فقط از در يه مغازه كه مي خواسته رد بشه يه پسر ده دوازده ساله چادرش رو مي كشه. شب كه شد و شوهرش اومد خونه بهش گفت: خوب امروز چيكار كردي؟ زنه گفت:رفتم توي خيابونا و بازار ولي كسي حتي نگاهمم نكرد فقط يه پسر بچه چادرم رو كشيد.مرده مي گه به خدا قسم هيچ وقت به هيچ زني نگاه نكردم فقط وقتي بچه بودم يه روز زني از كنارم گذشت كه بوي خوشي داشت.ازش خوشم اومد بلند شدم چادرش رو كشيدم.اما بعد پشيمون شدم و توبه كردم.پس اينو بدون تا وقتي من به زنهاي مردم نگاه نمي كنم هيچ كس هم به ناموس من نگاه نمي كنه.در واقع عفت زن وابسته به عفت مرده. اين يه داستان نيست واقعا اتفاق افتاده .
هر كه افتد نظرش در پي ناموس كسان پي ناموس وي افتد نظر بولهوسان
این داستان رو هم از وبلاگ http://marjanakkkk.blogfa.com/ گرفتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 11:39 توسط هادی |
|
|
سلام.
من برگشتم. البته جایی نرفته بودما.(فقط یه سر رفته بودم خونه) خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود. تاریخ آخرین آپم رو که نگاه می کنم می بینم مال ۲۹ روز پیشه. خدا رو شکر می کنم که ۱ ماه نشد. تو این مدت هم ولنتاین گذشت و هم جشن روز عشاق ایرانیان. درسته دیر شده ولی خوب من به همتون تبریک میگم. خیلی همون روز دلم می خواست آپ بذارم ولی خوب نشد. اینقدر تو این مدت سرم شلوغ بود که حتی اینترنت هم به زور وصل می شدم. ولی الان خیلی خوشحالم. چون هم خیلی کارا رو انجام دادم و هم .... بذار این سه نقطه رو نگم. مزه اش به نگفتنشه. خلاصه اینکه دلم واسه همتون یه ذره شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 16:37 توسط هادی |
|
|
سلام.
چقدر حس خوبيه حس دوست داشتن.
و چقدر حس بهتري داره با هم بودن. آخه خدا چه انرژي و قدرتي رو تو اين احساس و با هم بودن ها گذاشته كه مثل باك انرژي مي مونه. راستي چرا بعضيا اينقدر واسه آدم عزيز ميشن؟ چرا آدم بعضي ها رو اينقدر دوست داره؟ اصلا چرا آدم مي خواد تمام لحظه هاش رو با اونايي كه دوستشون داره بگذرونه؟
خدايا تو خيلي خوبي. واقعا ازت ممنونم كه بهم اين همه احساس دادي. بهم احساس دادي تا اينكه بتونم خيلي ها رو دوست داشته باشم. مثل بعضيا بي احساس و سنگدل نباشم. خدايا بهم بيشتر لطف كردي وقتي بهم فرصت دادي كه بتونم لحظاتم رو با اونايي كه دوستشون دارم بگذرونم. من واسه ثانيه ثانيه اون لحظاتم ازت متشكرم. به خاطر تك تك سلولاي قلبم كه به خاطر اون كساني كه دوستشون دارم مي تپه. به خاطر ذره ذره نفسم كه همنفس اونايي كه دوسشتون دارم هست. به خاطر همه چي. نمي دونم چرا هر وقت يه نفر ديگه رو دوست دارم نفرات قبلي واسم دوست داشتني تر مي شن. خدايا تو كه اين همه به من لطف كردي بهم جنبه شو هم بده تا بتونم از تمام اينن چيزايي كه بهم دادي مواظبت كنم. تا بتونم قدردان تو باشم. همه تون رو دوست دارم. خيلي زياد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 15:20 توسط هادی |
|
|
من نمیدانم
-و همین درد مرا سخت می آزارد- که چرا انسان. این دانا این پیغمبر در تکاپو هایش -چیزی از معجزه آن سو تر-! ره نبرده است به اعجاز محبت. چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است... و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین مرا سخت می آزارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 21:45 توسط هادی |
|
|
همه عمر دیر میفهمیم..... تو لحظه های و دقیقه های آخر....... وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه...
مثل وقت هایی که ....... زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه، یه لحظه آفتاب تو هوای سرد غنیمت میشه، خدا تو موقع سختی ها تنها پناهت میشه، یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه دنیا میشه، یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه، پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه، پاییز به نفس افتاده............... هیچ کس مطمئن نیست که فردا رو می بینه یا نه............. امروز تمام چیزها و آدم های دور و برت رو خوب ببین.......... زندگی خیلی طولانی نیست..........
آنچه هستی هدیه خداوند توست و آنچه می شوی هدیه تو به خدا..... پس بی نظیر باش........
این متن رو از عاطی گرفتم. الانم به خاطر خودش اینو گذاشتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 23:59 توسط هادی |
|
|
سلام.
این چند روزه اینجا خیلی هوا سرد بود. برف اومده بودو برف بازی و خیلی چیزای دیگه. خوب منم که تا نیومده بودم تهران که برف ندیده بودم. ولی خوب تو این ۶ سال گذشته هم مثل یه آدم باشخصیت و با کلاس هیچ وقت تو دانشگاه برف بازی نکرده بودیم. شایدم برف خوب نمی اومد. شایدم مثلا چون مهندسی برق بودیم باید کلاس می ذاشتیم. به هر حال یه مدت گذشت و ما خوش نگذروندیم. اما ایندفعه دیگه گفتم نکنه حسرتش به دلم بمونه. رفتم و برف بازی. وای چه حالی داد. جای همتون خالی. به غیر از ۲۱ خرداد ۸۰ که اولین باری بود که من برف رو تهران دیدم اونم ساعت ۱ نصف شب و رفتیم پشت بوم خوابگاه با بچه ها برف بازی کردیم، این دومین بار بود که خوب برف بازی کردیم. این عکس پایینی جلو دانشکده مونه. مال خیلی وقت پیش.
ولی این یکی مال همین چند روز پیشه. همونجا. ولی خودتون تفاوت رو احساس کنین.
واقعا که خیلی با حال بود. می دونم خیلی با تاخیر نوشتم. خوب چون می خواستم عکسشو از تو گوشیم در بیارمو بریزم تو سایت. جا داره از همه اونایی که دوسشون دارم و دوسم دارن تشکر کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 15:37 توسط هادی |
|
|
سلام به همگی
روزهای آخر تحصیلات منه. ۱۸ ، ۱۹ سال فقط نشستم درس خوندمو کم کم داره تموم میشه. همه میگن بیا دکترا شرکت کن و امتحان بده. اصلا مگه آدم تا کی باید درس بخونه؟ ها؟ می دونم اگه امتحان بدم قبولی ۱۰۰٪ اه. ولی خوب واسه اینکه وسوسه نشم حتی ثبت نام هم نکرده و نمی کنم. اینم یه روشیه دیگه. وقتی به این مدت فکر می کنم می بینم چقدر لحظات شاد و شیرینی بود و البته لحظاتی هم که ... خوب به هر حال. دوران دانشجویی داره تموم میشه. نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. این چند روز آخریه خیلی اینجا برف بارید. کلی هم عکس گرفتم. می خواستم بذارم عکساشو اما الان حسش نیست. دلم هوای دوست داشتن کرده. به قول یه نفر: دوسش داره.!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 دی1386ساعت 17:12 توسط هادی |
|
|
من یک لبخند تو را به همه ی جواهرات دنیا نمی فروشم یک نگاه مهرآمیز تو،یک فشار دست تو،یک بوسه ی تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد!
يه زير نويس كوچولو به مناسبت اين روزهاي سرد زمستوني:"ليز خوردن بهانه ايست تا دست كسي را كه دوستش ميداري محكمتر فشار دهي!"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 دی1386ساعت 18:21 توسط هادی |
|
|
سلام.
امروز خیلی خوشحالم و اصلا دلم نمی خواد شعر معین رو بخونم و تو راهرو خوابگاه داد بزنم. امروز هم اونی که می خواستم رو دیدم. هم یه خبر خیلی خوب دریافت کردم. هم اینکه امتحانامو تا الان خوب دادم. هم یه عبادت توپی با خدا کردم. اصلا همه چی بر وفق مراده. ولی باید خدا رو شکر کنم. به خاطر همه این چیزایی که بهم داده. آخه اصلا معلوم نیست تا کی فرصت داشته باشم که اینا رو داشته باشم. اصلا معلوم نیست خودم تا کی باشم. خدایا واسه همه چیزهایی که دارم و واسه هممه چیزهایی که ندارم شکرت. راستی امشب باید برم این شعرو بخونم. امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم بدون تو نیست بودم مشب می خوام هست بشم یه جون ناقابلی هست بذار فدای تو بشه بیفته زیر قدمات که خاک پای تو بشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 دی1386ساعت 20:37 توسط هادی |
|
|
توبه من خنديدي و نمي دانستي
من به تو خندیدم و چون که میدانستم تو به چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی که باغبان پدر پیر من است من به تو خندیدم که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو! چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 14:44 توسط هادی |
|
|
سلام.
تو که می دونی من با تو ام. واسه همین نمی خوام صدات کنم و بگم که خیلی دلم برات تنگ شده بود. درسته. امروز دیدمت ولی کم بود. من نیازم تو رو هر روز دیدنه. نه، من نمازم تو رو هر روز دیدنه. واسه اینکه دلت خیلی واسه شعر کامران و هومن تنگ شده اینجا واست می ذارمش. بگو تو هم بی قراری یه لحظه آروم نداری مثل یه ابر بهاری بگو که هر شب میباری بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده بگو دیگه طاقت نداری اشک روی چشمام بیاری بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 0:12 توسط هادی |
|
|
پروردگارا!
به من بیاموز که دوست بدارم کسانی که دوستم ندارند. عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند... بگویم، برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند... به من بیاموز تا لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند... محبت کنم به کسانی که محبتی در حم نکردند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 دی1386ساعت 0:23 توسط هادی |
|
|
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر. مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زمان که بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج کني. در محبسي به نام بکارت زنداني است و تو .... او کتک مي خورد و تو محاکمه نمي شوي. او مي زايد و تو براي نوزادش نام انتخاب مي کني. او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد. او بيخوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني. او مادر مي شود و همه جا مي پرسند : (نام پدر ؟) و هر روز : او متولد مي شود ، عاشق مي شود ، مادر مي شود ، پير مي شود و مي ميرد.
و قرنهاست که او : عشق مي کارد و کينه درو مي کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 دی1386ساعت 14:25 توسط هادی |
|
|
به در خانه كه رسيد خواست كليد را در قفل بيندازد كه كسي از پشت سر صدا زد
"ببخشيد خانم ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟" برگشت و پسر آقاي شهزادي همسايه جديدشان را ديد كه به او زل زده بود. با ترديد جواب داد:"بفرماييد" پسر گستاخ تر شد و يك قدم جلوتر آمد و گفت:"من رضام. چند روزه شما رو زير نظر دارم و از نجابتتون خوشم اومده. مي خوام بيشتر با شما آشنا بشم.تا انشاا..." وسرش را به زير انداخت. دخترك بلد نبود جواب بدهد و فقط نگاه كرد. پسر گفت:"بعدا جواب بدهيد" و خداحافظي كرد و رفت. به اتاقش رفت. مضطرب بود. مادرش صدايش كرد:"نرگس بيا ناهارت رو بخور" بعداز ناهار دوباره به اتاقش برگشت. از پنجره اتاق به كوچه نگاه كرد. رضا پسر آقاي شهزادي را ديد كه با سارا همكلاسي اش صحبت ميكرد و بعد سرش را به زير انداخت.
(این مطلب رو از وبلاگ http://marjanakkkk.blogfa.com گرفتم. می تونین به اونجا هم سر بزنین.) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 دی1386ساعت 15:0 توسط هادی |
|
|
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه.
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی....
با اجازه از مریم خانوم چون اس ام اسش رو بهم زده بودن. راستی چرا من اینقد دلم تنگه؟ چرا بعضی وقت ها فقط دلم می خواد تو خلوت خودم داد بزنم؟ آخه مگه تحمل من چقدره؟ تا کی باید طاقت بیارم؟ دیشب ساعت ۱ الی یک و نیم شب بود که بی اختیار تو راهرو خوابگاه شعر معین رو بلند بلند داد زدم. نمی دونم مزاحم چند نفر شدم ولی خدا کنه به خاطر شب یلدا تا دیر وقت بیدار بوده باشن و من مزاحم خوابشون نشده باشم.
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو قلب من چقد غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 دی1386ساعت 16:15 توسط هادی |
|
|
امشب که دارم این مطلب رو می نویسم شب یلداست.
شب یلدایی که اصلا تموم نمیشه. نمی دونم تقصیر منه یا نه. ولی من نمی تونم به راحتی خودمو ببخشم و با خودم کنار بیام. واسه شما رو نمی دونم ولی واسه من دل شکستن خیلی سخته. (این تکه اش بنا به دلایلی سانسور شد) وای خدا. اصلا نمی تونم تحمل کنم. چند روزه فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده. آخه خدا جون. قربونت برم. مگه من چکار کردم که باید اینجوری عذاب بشم؟ یا نکنه داری منو آزمایش می کنی؟ می دونم که خیلی منو دوست داری و هر چی دارم از تو دارم. پس از خودت می خوام ایندفعه هم مثل همیشه خودت راهنماییم کنی. پریشب خیلی شب سختی بود. وقتی دلت می خواد بزنی زیر گریه و زار زار گریه کنی ولی باید حتی خم به ابروت نیاری که مثلا ناراحت نشدی....... حتی الان که دارم اینو می نویسم اشکام داره در میاد.
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 دی1386ساعت 0:46 توسط هادی |
|
|
می دونی که بی تو میمیرم نباشی
اگه با کس دیگه ای آشنا شی. من جز تو که دیگه کسی رو ندارم می میرم اگه یه روز از من جدا شی. می دونی که برا تو من بی قرارم. فکری به جز چشمای خیست ندارم. و مثل خورشید می مونی واسه من نباشی سیاه میشه روزگارم.
تقدیم به آرزو چون می دونم این شعرو خیلی دوست داره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 23:33 توسط هادی |
|
|
این داستانی است درباره پسر بچه لاغراندامی كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها او سنگ تمام می گذاشت اما جثه اش نصف بقیه بچه های تیم بود تلاشهایش به جایی نمی رسید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 15:0 توسط هادی |
|
|
نوشتم بدون شرح ولی می خوام یه کوچولو حرف بزنم. نمی خوام بگم که این عکس واقعی هست یا نه. نمی خوام بگم ما اینجوری باشیم یا نه. نمی خوام بگم خودم چجوریم. خوبم یا نه. نمی خوام بگم ...
فقط می خوام بگم دو صد گفته چون نیم کردار نیست. خیلیا فقط حرف می زنن ولی بعضی ها هم هر چقدر از دستشون برمیاد فقط عمل می کنن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 13:24 توسط هادی |
|
|
یکی از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!" من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقه فوتبال با بچه ها، مهماني خانه يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!" او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب در آمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم! امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!" او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي". گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم." من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت." من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
" دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند." هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد... ديروز، به تاريخ پيوسته، فردا ، رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 13:50 توسط هادی |
|
|
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 10:54 توسط هادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آری آغاز دوست داشتن است.
گرچه پایان ره ناپیداست. من به پایان دگر نیندیشم. که همین دوست داشتن زیباست. |
| پیوندهای روزانه |
|
نتایج فوتبال آنلاین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته های خودم داستان های جالب شعر |
| پیوندها |
|
بستکی های گل شعرهای بنیامین جوادی جهانگیریه امروز دهتل جناح بخش کوخرد گپ شو بهار نارنج ماه لی لی بستکی so good to so bad |
|
RSS
|