تبليغاتX
بی نهایت
EXTREME

سبزترين ماه خدا رفت

ولی رويش سبز صداقت جاريست

عيدتان سبزتر از رويش سبز
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 16:18  توسط هادی | 
سکوت و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 10:15  توسط هادی | 
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

دکتر ز.ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 15:17  توسط هادی | 
سلام بر همه دوستان.

می دونم خیلی وقته که نبودم ولی خوب چکار کنم دیگه سربازیه.

خبر خوش واسه من و همه سربازا رو که همتون شنیدین. دو ماه از سربازیمون کم شده. هورا.......

از اینجا به همه دوستان تبریک میگم.

 

 

راستی دیروز مراسم جشن فارغ التحصیلیمونو بعد از یک سال و خورده ای گرفتن. از یه لحاظ بد بود که کلی با زمان فارغ التحصیلی فاصله داشت و از یه طرف هم خوب بود که بعد از مدت ها دوباره بعضی از دوستامونو از نزدیک دیدیم.

 

انتخابات هم نزدیکه، سعی کنیم جو گیر نشیم و به مردم هم توصیه کنیم جو گیر نشن.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 8:1  توسط هادی | 
سلام به دوستان خوبم.

ببخشید اگه خیلی وقته که نیومدم. دیگه تعطیلات عید بود و مسافرت. و همینطور گرفتاری های دوران خدمت. خوب چه کنیم که سرباز امام زمان شدن هم این چیزا رو داره.

حالا هم که داره به پایه خدمتیمون اضافه میشه. چشم به هم بزنم هم این تموم میشه.

 

عجب هوایی داره این تهران. یا بارونه و یا برف. هوا معلوم نیست میخواد سرد بشه یا گرم. ولی در هر حال خیلی باحاله.

بقول شاعر: بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 22:9  توسط هادی | 
سلام بر همه ایرانیان و ایران دوستان عزیز.

جشن باستانی نوروز بر همتون مبارک و فرخنده.

۸۷ هم چشم به هم نزده تموم شد و رفتیم تو ۸۸.

همه هم ایشالا تو سال جدید دیگه باقی آرزوهاشون هم برآورده بشه و عاشقا هم به عشقشون برسن.

(یه آمین ا زته دل بگین)

یه عکس هم می ذارم واستون که سفره هفت سینه.

سفره هفت سین تو کاخ سفید که به سفارش لورا بوش تو کاخ سفید بر پا کردن.

حالا نمی دونم مال امساله یا نه.

ولی در کل دیدنش خالی از لطف نیست.

سال نوتون مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:2  توسط هادی | 
سلام خدمت دوستان

چهارشنبه سوری همه مبارک باشه.

فقط مواظب باشین اسیر دست این آدمای ... نیفتین.

اینم یه عکس که نیازی به هیچ شرحی نداره. تو یکی از بازارهای تهران گرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:57  توسط هادی | 
سلام بر همه دوستان بخصوص مهندسین گرامی.

پنجم اسفند رو به شما دوستان و بزرگ مهندسان این مرز و بوم عزیز تبریک میگم.

البته ما که عددی نیستیم ولی میگن شما مهندسا هستین که پیشرفت و سازندگی کشورمون توسط دست های توانای خود شما ساخته میشه.و البته تبریک دو برابر واسه اونایی که خواجه نصیر الدین طوسی درس میخونن چرا که روز خواجه نصیر هم هست.

موفق و پیروز باشید عزیزان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 20:10  توسط هادی | 
سلام خدمت همه دوستان

به سلامتی دوره آموزشی من هم تموم شد و از این به بعد دیگه سرباز درجه دارم.

البته اگه خدا بخواد که میرم تو یه شرکت امریه و لباس شخصی هم هستیم.

روزای خوبی بود. فقط خاطراتشه که واسه ما میمونه.

راستی ولنتاین بر همه عاشقان و عاشق پیشگان مبارک.

 

 

 

این عکسا هم تقدیم به شما.

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 6:11  توسط هادی | 
سلام.

ببخشید یه مدت نبودمو زیاد نتونستم سر بزنم.

چه زود یک ماه از خدمت من هم گذشت.

روزهای خوب و شیرین و البته متفاوتی رو تجربه کردم.

اگه هم در مورد پادگانمون میخواین اطلاعات بیشتری به دست بیارین می تونین به وبلاگ زیر برین.

http://hotelmodares.blogfa.com/

اینم سرباز بدبخت و بیچاره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 21:3  توسط هادی | 
سلام.

یه سلام گرم در روزهای سرد زمستونی.

امشب شب یلداست و برای من امسال شب یلدا یه تفاوت بزرگ با یلداهای قبلی داره.

بابا من فردا دارم میرم سربازی. هیچکی هم نیست یه روز حداقل سربازیمونو بندازه اونورتر.

خلاصه یه دو ماهی که آموزشی داریم و بنابراین در خدمتتون نیستم. دلمم واستون خیلی تنگ میشه.

بعد از دو ماه هم ببینیم چی میشه.

همگی مواظب خودتون باشین تو سرما.

یلدای همه مبارک.

 

به امید دیدار دوباره.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 17:38  توسط هادی | 
دانشجویان عزیز. روز تون مبارک.

دانشجو
 
 
به قول یکی از دوستام
 
علافان امروز، بیکاران فردا
روزتون مبارک.
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 13:0  توسط هادی | 

سلام به همگی.

امروز تولد منه. یعنی من شدم ۲۵ ساله. ربع قرن زندگی کردم. خدایا شکرت که بهم فرصت دادی تا الان زنده باشم. و از زندگی کردن لذت ببرم.

خدا را شکرت که ۲۵ سال پدر و مادر خوبی رو بالا سرم نگه داشتی. پدر و مادری که حق پدر و مادری رو به حد کمال در حق من ادا کردن.

خدا رو شکر که تو این سنم صاحب یک زندگی شدم.

خدا رو شکر که تو سن ۲۵ سالگی می تونم کنار عزیزترینم باشم و از وجودش بهره مند باشم.

خدا رو شکر که هر چه من گناه کردم تو بازم بهم فرصت دادی تا بتونم به بقیه خوبی کنم و جبران خوبیاشونو بکنم.

خدا رو شکر که تو این شهر به این بزرگی عزیزانی دارم که نمی ذارن زندگیم دچار تنهایی و غم و غصه باشه.

خدا رو شکر که تو رو دارم. و وقتی بهت فکر می کنم زندگیم سرشار از مهر و عطوفت میشه.

وای خدا به خاطر همه چیز شکر.

و در آخر تبریک میگم تولد همه سوم آذریها رو بهشون.

 

این مطلبی که الان دارم می نویسم مال دو روز بعد از تاریخ سوم آذر یعنی پنجمه.

چرا اینجا دارم ادامه میدم؟ خوب حتما بهش ربط داره دیگه.

آره امروز یعنی دو روز بعد از تولد خودم تولد یک سالگی وبلاگمه.

ممنون که تو این یک سال به وبلاگ من سر میزدین و منو راهنمایی میکردین.

وبلاگ من تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 12:10  توسط هادی | 
سلام.

ببخشید یه مدت نبودم. خوب بعضی وقتا سر آدم شلوغ میشه.

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

 

تصور کن جهانی را که توش زندون یه افسانه است

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

 

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم.

 

این شعرها هم به خاطر این حال و هوای اقتصادی که از امریکا شروع شده. (هی به اینا گفتم پول بدون پشتوانه چاپ نکنین بدست مردم به خرجشون نرفت)

به امید روزی که هیچ کسی آقای عالم نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 15:3  توسط هادی | 

پيشاني ار ز داغ گناه سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

 

نام خدا نبردن از آن به که زير لب

بهر فريب خلق بگويي خدا خدا

 

حلول ماه مبارک رمضان بر تمامي دوستان عزيز مبارک 

اميدوارم نه تو اين ماه بلکه هميشه دلهاتون بهاري و روحتون آزاد باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:51  توسط هادی | 

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند « »؛ محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند. من کیستم؟،،


نوشته هایی از خانم بلقیس سلیمانی

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 11:14  توسط هادی | 
خیلی وقت بود که نبودم.

معلوم هم نیست کی میام.

منتظر باشید. باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 13:28  توسط هادی | 

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

 



مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد


Mother's Day Wallpaper

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

مادر خوب و نازنینم روزت مبارک

و همچنین تو، روز تو هم مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:27  توسط هادی | 
عشق یعنی این که هر اس ام اسی بهت می رسه، امیدواری اون باشه.

 عشق یعنی اینکه برای هر کسی می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی برای اون می فرستی!

 عشق یعنی اینکه دنبال یه موضوع می گردی که به اون اس ام اس بزنی.

 عشق یعنی اینکه دایم موبایلت رو چک می کنی ، نکنه از اون اس ام اسی رسیده باشه!

 

عشق یعنی اینکه همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نسیت!

 عشق یعنی اینکه شب هایی که اس ام اس ها نمی رسن، واقعا اعصابت خورد میشه.

 عشق یعنی اینکه یک اس ام اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی، هم به خط ایرانسل، هم به خط تالیا و هم به ...

 عشق یعنی اینکه هر وقت یک اس ام اس دیر می رسه، چند بار دیگه سند می کنی، شاید اونا زودتر برسن!

 عشق یعنی اینکه پشت سر هم به اون تک زنگ می زنی تا اس ام اس ها برسن!

 

عشق یعنی اینکه گاهی وقتا که واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری، اس ام اس خالی می فرستی تا بفهمه به یادش هستی!

 عشق یعنی اینکه هر جایی که یک جمله عاشقانه یا زیبا دیدی، سریع برای اون اس ام اس می کنی!

 عشق یعنی اینکه قبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال می کنه!!!

 عشق یعنی دو هزار اس ام اس در ماه!

 

عشق یعنی بیماری ای که همه میگن دچارش شدی.

 عشق یعنی اعتیادی که همه میگن به اس ام اس پیدا کردی!

 عشق یعنی آخر شعر های این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چقدر عاشقشی!

 عشق یعنی *:

 عشق یعنی (؛

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 14:25  توسط هادی | 
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی،

 حس کنی که هنوزم دوسش داری!!!

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی،

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!!!

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه،

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری!!!

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و 

اونوقت آروم زیر لب بگی: گل من! باغچه نو مبارک!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 13:58  توسط هادی | 
قصه با تو بودن را برای همه تعریف می کنم:

 

یکی بود یکی نبود!

سلام!

دوست دارم!

خداحافظ...!

 

قصه ام کوتاه است، دوباره از سر می گیرم قصه با تو بودن را...:

 

سلام!

دوست دارم!

با من بمان...!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:31  توسط هادی | 
میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و  گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره

هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

               یک شب به باد میره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال میشد با عشق داره میشه

                 انگار داره میشه

 

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه است

از لحظه های حوا هوا می مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه

              از نو نوشته باشه

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال میشد با عشق داره میشه

                 انگار داره میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:44  توسط هادی | 
با سلام خدمت همه.

چه اونايي که بعد از دعا کردن يه پيامي هم گذاشتن و چه اونايي هم که از خدا خواستن و دعاشون قبول شده.

مي خواستم بگم حال کوچولو فعلا خيلي بهتره. دست همتون درد نکنه که دعا کردين.

ولي بايد تا چند مدت منتظر بمونيم ببينيم که آيا هيچ آثاري براش به جا مي مونه يا نه.

بازم ازتون مي خوام که واسش دعا کنين که ان شاء الله هيچ اثري واسش نمونه و تمام ويروس هاش رفته باشن.

 

و اذا سالک عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:15  توسط هادی | 
سلام بر همه دوستان.

یه خواهش کوچکی ازتون دارم.

یه نفر هست که افتاده تو بستر بیماری.

طفلکی خیلی بچه است.

 

 

پدر و مادرش هم هیچ کس و تو این شهر به این بزرگی ندارن.

دلم می خواد از ته دلتون واسه اون طفل معصوم دعا کنین تا هر چه زودتر سلامتیشو به دست بیاره.

و همینطور پدر و مادرشون رو از این همه ناراحتی و غصه.

 

 

اللهم اشف کل مریض

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:25  توسط هادی | 
سلام دوستان

نمی دونم چرا یه مدت زیادیه که دست و دلم به نوشتن نمیره.

باورتون نمیشه اینقد تو این مدت فکرا و مطالب مختلفی برای نوشتن آماده کرده بودم اما هیچ کدومش نیومد تو وبلاگ.

نمی دونم شما هم به چنین مشکلی بر خوردین یا نه. کسی می دونه من چمه؟

خلاصه همین چند خط رو هم به زور نوشتم.

خدایا به امید تو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:51  توسط هادی | 
سلام.

واااااااااااااااااااای. می دونین من چند وقته آپ نکرده بودم؟

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

ولی خوب چکار میشد کرد؟ هم سرم خیلی خیلی شلوغ بود و هم اینکه اینترنت دم دست نداشتم.

حالا که برگشتم اگه خدا بخواد جبران می کنم.

تا آپ بعدی خدا نگهدار همتون.

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:58  توسط هادی | 

يه زن ومردي بودند كه زنه خيلي ادعا مي كرد زن خوب و مومن و وفاداريه و بي اجازه شوهرش هيچ جا نمي ره.و به هيچ مردي روي خوش نشون نمي ده.يه روز مرده بهش مي گه از امروز تو آزادي ! هر كاري مي خواي بكن! زنه هم صبحش آرايش مي كنه و مي ره توي بازار و خيابونا مي چرخه.هيچكس حتي نگاهشم نمي كنه.فقط از در يه مغازه كه مي خواسته رد بشه يه پسر ده دوازده ساله چادرش رو مي كشه.

شب كه شد و شوهرش اومد خونه بهش گفت: خوب امروز چيكار كردي؟ زنه گفت:رفتم توي خيابونا و بازار ولي كسي حتي نگاهمم نكرد فقط يه پسر بچه چادرم رو كشيد.مرده مي گه به خدا قسم هيچ وقت به هيچ زني نگاه نكردم فقط وقتي بچه بودم يه روز زني از كنارم گذشت كه بوي خوشي داشت.ازش خوشم اومد بلند شدم چادرش رو كشيدم.اما بعد پشيمون شدم و توبه كردم.پس اينو بدون تا وقتي من به زنهاي مردم نگاه نمي كنم هيچ كس هم به ناموس من نگاه نمي كنه.در واقع عفت زن وابسته به عفت مرده.

اين يه داستان نيست واقعا اتفاق افتاده .

 

هر كه افتد نظرش در پي ناموس كسان

پي ناموس وي افتد نظر بولهوسان

 

این داستان رو هم از وبلاگ http://marjanakkkk.blogfa.com/ گرفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 11:39  توسط هادی | 
سلام.

من برگشتم.

البته جایی نرفته بودما.(فقط یه سر رفته بودم خونه)

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

تاریخ آخرین آپم رو که نگاه می کنم می بینم مال ۲۹ روز پیشه. خدا رو شکر می کنم که ۱ ماه نشد.

تو این مدت هم ولنتاین گذشت و هم جشن روز عشاق ایرانیان. درسته دیر شده ولی خوب من به همتون تبریک میگم.

خیلی همون روز دلم می خواست آپ بذارم ولی خوب نشد.

اینقدر تو این مدت سرم شلوغ بود که حتی اینترنت هم به زور وصل می شدم.

ولی الان خیلی خوشحالم.

چون هم خیلی کارا رو انجام دادم و هم ....

بذار این سه نقطه رو نگم. مزه اش به نگفتنشه.

خلاصه اینکه دلم واسه همتون یه ذره شده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 16:37  توسط هادی | 
سلام.

چقدر حس خوبيه حس دوست داشتن.

و چقدر حس بهتري داره با هم بودن.

آخه خدا چه انرژي و قدرتي رو تو اين احساس و با هم بودن ها گذاشته كه مثل باك انرژي مي مونه.

راستي چرا بعضيا اينقدر واسه آدم عزيز ميشن؟

چرا آدم بعضي ها رو اينقدر دوست داره؟

اصلا چرا آدم مي خواد تمام لحظه هاش رو با اونايي كه دوستشون داره بگذرونه؟

خدايا تو خيلي خوبي. واقعا ازت ممنونم كه بهم اين همه احساس دادي.

بهم احساس دادي تا اينكه بتونم خيلي ها رو دوست داشته باشم.

مثل بعضيا بي احساس و سنگدل نباشم. خدايا بهم بيشتر لطف كردي وقتي بهم فرصت دادي كه بتونم لحظاتم رو با اونايي كه دوستشون دارم بگذرونم.

من واسه ثانيه ثانيه اون لحظاتم ازت متشكرم.

به خاطر تك تك سلولاي قلبم كه به خاطر اون كساني كه دوستشون دارم مي تپه.

به خاطر ذره ذره نفسم كه همنفس اونايي كه دوسشتون دارم هست.

به خاطر همه چي.

نمي دونم چرا هر وقت يه نفر ديگه رو دوست دارم نفرات قبلي واسم دوست داشتني تر مي شن.

خدايا تو كه اين همه به من لطف كردي بهم جنبه شو هم بده تا بتونم از تمام اينن چيزايي كه بهم دادي مواظبت كنم.

تا بتونم قدردان تو باشم.

همه تون رو دوست دارم. خيلي زياد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 15:20  توسط هادی | 
من نمیدانم

-و همین درد مرا سخت می آزارد-  که چرا انسان.

این دانا

این پیغمبر

در تکاپو هایش

-چیزی از معجزه آن سو تر-!

ره نبرده است به اعجاز محبت.

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد که هنوز

 مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است...

و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین مرا سخت می آزارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 21:45  توسط هادی |